السيد الطباطبائي

138

مجموعه رسائل ( فارسى )

نمىشود و يا بر همهء جزئيات بدون تبعيض بايد حمل گردد ، ولى روشن است كه فقط قابل حمل بر افراد و جزئيات خويش است و اين اختصاص حمل بر افراد خويش كاشف از ارتباط و اتصال بين كلى مفروض و جزئيات آن است كه خلاف فرض است . بنابراين ، اين مطلب را كه هر علم جزيى به حس و نظير آن منتهى مىشود ، مىتوان تبيين و تقرير نمود و با همين تبيين ، معناى جملهء منسوب به علم اول : « ان من فقد حساً فقد علماً » نيز ظاهر مىگردد . با تحليلى كه از منبع معلومات به عمل آورديم و گفتيم كه علوم به حس و نظير آن ( خيال ) منتهى مىشود ، علم به ماهيات حقيقيهء اعراض و جواهر ، تتميم مىپذيرد . اما اعراض بدين طريق است كه حواس در درجهء اول طريق علم به كيفيات و سپس طريق علم به غير آن مىشود ؛ مثلًا حس لامسه كيفيت ملموسهء حرارت را در عضو لامس خويش تحصيل مىنمايد و اين عرض قائم به عضو مفروض ، نوعى اتحاد با نفس پيدا مىكند ، زيرا بدنى كه كيفيت ملموسه به آن قائم است ، با نفس اتحاد داشته و طبعاً كيفيّت مذكوره نيز با نفس متّحد مىگردد و بدين وسيله استعداد نفس براى تصور حرارت خارجى نزد خود كامل مىشود . و نظير اين بيان بقيّهء حواس نيز جارى است . تحليل فوق روشن نمود كه ماهيات اعراض ، نخست جزئياتشان به وسيلهء حصول آنها در حواس درك مىشود و نوعى اتحاد با نفس پيدا نموده ، سپس با تماميت استعداد نفس جهت تصوير ، صورت آنها در خيال نقش مىبندد و نفس با نوعى تجزيه ، معانى كليه را از آنها انتزاع مىكند و همهء بالاخره به حس منتهى مىشود ، و نيز روشن شد كه هر علم حسى حصولى بر نوعى از حضور تكيه دارد . و اما علم ما به جوهر به اين طريق است كه هر انسانى با علم حضورى ، خويشتن را مشاهده مىكند ، و اعراض قائم به نفسش را كه همان افعال و آثارش مىباشد ، با علم شهودى ادراك مىكند و مىبايد كه قيام اعراض مزبور بر وى از سنخ قيام ناعتى است و مىبيند كه نفسش قائم بالذات و آثار و افعالش به دو قائم است ، سپس اعراض خارج